تبليغاتX
> بانوی ماه و آب
 

بانوی ماه و آب

 

 

 

 

درباره وبلاگ

.........ملکه ی قصر زیبایی..........

.........و من بی تو...و فقط با هوای تو بانوی ماه و آب خواهم شد......
چرا که میدانم دیگر نمی آیی ....در شبی مهتابی در کنار دریا ....دلتنگ تو ام..


فهرست اصلی

صفحه اصلی

آدرس ایمیل

آرشیو وبلاگ


آرشیو موضوعی

دختری از جنس دریا.....................

رویای نا تمام


دوستان

مهناز..دختری از جنس دریا

·▪•●. بی سرزمین تر از باد●•▪·

▪•●آهنگ های جدید ایرونی●•▪·

این سایتووووووووووو...

یه سایت باحال

برای آخرین بار(باصدای احسان خواجه امیری)

·▪•●...دیوانه...●•▪·

·▪•●.جهانگرد عاشق..●•▪·

.·▪•●.یاس کبود وحشی..●•▪·

▪•●هواپیمایی و زبان انگلیسی●•▪

·▪•●.تجارت تو اینترنت..●•▪·

·▪•●.عشق..●•▪·

·▪•●.خلوت تنهایی..●•▪·

·▪•●.تنهاترین متولد آبان ماه●•▪·

·▪•●.شهر غم..●•▪·

·▪•●.سرنوشت..●•▪·

·▪•●.اطلاعات روز بدنسازی..●•▪·

·▪•●دختران و پسران ایروونی●•▪·

·▪•●.بهانه زندگی..●•▪·

·▪•● جدید ترین موزیک ها در آپادانا موزیک●•▪

▪•●.همه ی زندگی فقط تو●•▪·


پیوندهای روزانه

همیشه بهار

...گلی برای تو....

...عاشقی ممنوع......

....عشق خاموش......

محـمـد رضــا حلاج مشاور روانشناسی بالینی


نوشته های پیشین

فروردین 1387

مرداد 1385

تیر 1385

خرداد 1385

اردیبهشت 1385

فروردین 1385

اسفند 1384

بهمن 1384


طراح قالب


  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

 

.........................................·▪•● پایان بانوی ماه و آب.●•▪·............................

پایان وب لاگ ماه و آب

سلام به همه ی دوستای خوبم.....

نمی دونم چطوری بگم......ولی اینو میدونم که هر اومدنی رفتنی داره...و هر سلام خداحافظی.....و امروز وقت این رسیده که از همتون خداحافظی کنم.....نمیدونم سرنوشت وب لاگ بانوی ماه و آب چی میشه....شاید دیگه هیچ وقت به سراغش نیام....شایدم سپردمش به یکی ازخودم بهتر......نمی دونم..........بهر حال دیگه خسته شدم...... 

بدونین  همتون خیلی خوبین......نمیدونم واسه خوندن حرفاتون یه روز مییام یا نه....ولی اینو بدونین دلای همتون خیلی پاکه که توی این دنیای وحشی...توی این روزگار دیوانه در کنج یک اتاق ازاحساس حرف میزنین و روحیه ای لطیف دارین و اینقدر زیبا میتو نین به دیگران محبتتونو منتقل کنین......

واسه همتون بهترین هارو آرزو میکنم..... و امید وارم همتون خوشبخت بشین.....

من هنوز بانوی ماه و آبم....و از خدا میخوام منو تا آخرین نفسم همینطور پاک و نجیب نگه داره.............

و من بی تو و فقط با هوای تو بانوی ماه و آب خواهم شد.....چرا که میدانم دیگر هرگز نمی آیی.....در شبی مهتاب.....در کنار دریا......دلتنگ توام....

...................خداحافظ................

 

 

نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در چهارشنبه 1385/05/25 ساعت 17:48 موضوع: دختری از جنس دریا..................... | لینک ثابت



.........................................·▪•● تنهایی ام را با تو قسمت میکنم.●•▪·...................

آری ای عشق من فردا همه با وداع غریب می شوند ، امّا یاد نگاه گرم تو و محبت دستان تو تا ابد در قلب من محفوظ می ماند ..................................... ای کاش می شد در غروب بی صدا ، با سایه ها کوچید و رفت ، هر شب آسمان خیال من در این دیار با چلچراغ یاد تو روشن می شود و من نا امیدوارانه تر از همیشه غم دوری و غربت تو را احساس میکنم .......................

تنهاییم را با تو قسمت می کنم

سهم کمی نیست.......

من راز نگاهت را از آینه پرسیدم ، چشمان غریبت را از دور پرستیدم ... باران شدم و چون اشک بر عشق تو باریدم ... من شمع وجود تو را به مهر بخشیدم... گمشده ای دارم ولی آن را نمی یابم ، شاید تو باشی ای عشق من... ای مونس همیشگی ام ، باز هم شبی پر ستاره به همراه دارم ، شبی تاریک و سیاه را ، ای کاش هیچ گاه شب نمی آمد و خورشید پشت کوه ها پنهان نمی شد ، زیرا دل من همچون شب گرفته و تنهاست....هم اکنون قلبم را که همانند عروسک خیمه شب بازی است... روی این صفحه به حرکت در می آورم و برایت می نویسم از عشق ، از محبت ، از دوستی...........

دوست دارم به کبوتر عشق تو که در آسمان دلم اوج گرفته بوسه ای هدیه کنم تا حرمت عشقمان را مقدس شمرده باشم................................................

زندگی گل زردی است به نام غم ، مروارید غلتانی است به نام اشک ، جانسوزی است به نام آه .... زندگی گورستانی سرد و تاریک است که کلاغ های سیاه در آن نغمه ی مرگ را می سرایند ..... زندگی دایره ای است بدون نقطه ، محدوده ای است بی نهایت .... زندگی کوره راهی است که برای پیمودن آن باید کفش های آهنی پوشید ... زندگی ورقه ای است کهنه که هر ورقش از غم آلوده شده است... لحظات وداع به تندی فرا می رسد.. زمانی که زنجیره دستان مرا بگسلانند و زمانی که نگاه های ما از هم گرفته شود .... زمانی که آهنگ حزن آمیز جدایی و آهنگ خدا حافظی زینت بخش لب هایمان گردد ، در آن زمان است که آسمان از شدت غم خون بگرید و باد نامه سر میدهد ... و گل پرپر می شود.....

 

 

نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در سه شنبه 1385/05/24 ساعت 12:1 موضوع: | لینک ثابت



..................................·▪•● قسم به ماه و آب ●•▪·.......................................

 

·▪•● مهناز پاییزی.●•▪·

  به جان ماه و آب قسم میخورم.... از این ظلمت شب و تیرگی آسمان تو را می یابم و خود را به تو می سپارم..به دستان تو و شب نگاه تو...و در گرمای بازوانت به خواب خواهم رفت...خوابی برای ابدیت..برای بودن تا همیشه........من تو را می یابم...من تو را نجات خواهم داد...از تمام مردمان بی رحم و سایه های شبح وار....دستت را خواهم گرفت....من با تو هستم...من تو هستم...و با تمام وجودم برای نجات تو حتی به قیمت مرگم پیش خواهم رفت.........و من چهره های پشت نقاب را رسوا خواهم کرد و خنده های مترسک های بی جان را خواهم کشت و تو را از هر بندی رها خواهم کرد.......

ای همه ی زندگیم.... من با تو ام..اگرچه دستم در دستت نیست ولی با تو ام...با نفس های تو اینجا نفس می کشم....با وضوی تو نماز میخوانم....و دوست دارم در تبعیدگاه تنهایی تو بمیرم.....من دردی مشترکم...ای همه ی ذرات وجودم............اینقدر دوستت دارم که گفتن از تو برایم سخت است....دوست داشتم بودی و میدیدی چقدر از دوریت پریشانم......و قسم به تمام ستاره ها ی آسمون که تا صبح برایت بیدار میمانم و تک تک ستاره ها را برای رهایی تو قسم میدهم و میگریم...بخدا اینقدر گریه میکنم که دیگر چشمانم نتواند هیچ کس به غیر تو را ببیند...........من تو را میخواهم ...من دردی مشترکم....دردی بین سلولهای تنم و دل تو......ای کلام عاشقانه....من تو را از گرداب وهم و تردید به بهار وفا و عشق خواهم برد....من سرزمین فرشتگان را از آن تو خواهم کرد...چرا که هرگز فراموش نمیکنم که زندگیم را تو بودی که خریدی.....تو بودی که کهکشان راه شیری را به اسم من قرعه زدی و اولین شهاب زندگیت را به من سپردی......و بعد از اولین آرزو در روز تولدم به ابدیت پیوستی و از آسمان هدیه ام را فرستادی....ولی ستا ره من...من هدیه را برای تو میخواستم.....من قلبی عاشق بخاطر تپیدن برای تو میخواستم.....و اگر میدانستم میروی آرزویم در کنار تو بودن بود...و من تو را خواهم یافت....

 

 

نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در دوشنبه 1385/05/16 ساعت 16:2 موضوع: دختری از جنس دریا..................... | لینک ثابت



.........................................·▪•● رویای ناتمام ●•▪·.....................................

به نام خدا

تقديم به تو با تمامئ وجودم...آری...برای تو می نویسم..تویی که درس عشق را به من فهماندی و مرا در اوج عشق تنهایم گذاشتی....دستانم را رها کردی و رفتی.......تو مرد بودی ولی روزگار عجب با نامردی تو را در کام خود ربود.....

 .نسيمئ وزيد..واژه اي روئيد و تويئ شگفت:

اي زيبا ترين تپش قلب زندگئ، بيا و قصه ئ صبورئ گلهائ عاطفه را برايم بگو........ائ طراوت گلهائ زيبائ ارغوان... من مئ خواهم عشق به بوئ گلهائ نرگس را در باورم دهئ .......سايه ائ گريخت..نگاهئ گسست و منئ پژمرد..ائ آرامش شعر هائ عاشقانه و ائ مرد روياهائ من.....و تو لحظه ائ كه در لب درياچه ئ من آب نوشيدئ و من در اوج نگاه غريب و تشنه ئ تو همبازئ پروانه ها شدم و نفهميدم كه تو با تبسم زيبايئ مرا افسون دريا كردئ...
آرئ...اي گمشده ئ من قدم بگذار. قدم بگذار به درون چشمانم..قدم بگذار به درون چشمانه بئ كسم...تو روشنائي بخش چشمانم هستئ.....

با وجودئ كه خنده ات طعم زمستان مئ دهد... خوب مئ دانم كه ابتدايم بوئ پايان مئ دهد.. خوب مئ دانم كه يك شب؛ يك شب بئ انتها..عشق بر روئ دستهائ بئ كسم جان مئ دهد.............با تمام اين قضايا اين خزان مرده را .. چشمهائ تو فقط رنگ بهاران مئ دهد.قلب من هم با تمام عشق خود تا انتها ؛ تكيه بر اين كلبه ئ متروك و ويران مئ دهد..روزهائ بعد ما همواره با اين عشق تلخ؛ بوئ باران ، بوئ باران، بوئ باران مئ دهد......تو عشق من هستئ عزيز...عشق يعنئ شيطنت با سادگئ.. با صفائ سادگئ دلدادگئ.....من تو را با هر چه دارئ و ندارئ عاشقم.. من تو را از حد برون ؛ حد جنون مئ خواهمت......عشق من حرف مرا باور كن و بر روئ احساسم بيا.. من تو را فهميده ام، من تو را حس كرده ام، با وركرده ام.. مثل خونئ كه پيوسته در رگهايم در جريان است.. مثل اسمئ كه هميشه با من است، مثل قلبئ كه در سينه دارم.من كه باور كرده بودم ؛ ساده بودم.....آره ساده بودم.... چه خياله اشتباهئ.................................... تو فقط يه خواب بودئ ؛ يه توهم مئ دونستم...... ...بايد از تو مئ بريدم.. خواستم..اما نتونستم.................................نتونستم.

احساس كردم كه ديگر دوستم ندارئ.... حسئ عجيب به من گفت كه قلبت اجازه ئ ورودم را به درونش نمئ دهد....دلتنگم از اين اما......دلگيرم از اين آيا.....ائ كاش ... بشو....بشكاف...1 لحظه.... همين حالا......من سمت افق هستم.... با آيينه ائ در دست....جادو كن و پيدا شو ....1لحظه همين حالا.....تا مهلت رفتن هست...من حس كرده بودم شاهزاده ئ قصه هائ رويا يئ منئ.... حس مئ كردم قهرمان زندگئ من خواهئ شد..... در درونم حك شده بود تو مرد رويا هائ منئ.............چون دوستت داشتم..تو اولين فردئ هستئ كه من عاشقش شدم...ولئ من از اين دنيا؛ روزگار بئ وفا نبايد همچين انتظارئ داشته باشم كه زيباترين آرزوهايم برآورده شود.......نمئ دانم چگونه آخر قصه ، من بايد از تو خداحافظئ كنم.............و دوباره بئ تو تبعيد تنهايئ شوم.....آرئ حقيقتئ ست كه من بئ اميد تو...هرگز نمئ توانم شبم را به صبح برسانم. من را به ياد بسپار...دوستت دارم.....به خدا من هيچ گاه قصدم شكستن عهد و وفا نيست......امشب كه در فكر تو ام زيبا تر از فردايئ ست كه در خاطرم نباشئ......چقدر ا نديشيدن به تو زيباست... زيباتر از هرخاطره ئ خوشئ....همه ئ رنج ها و قصه هايت مال من............. و در عوضش خاطره هايم همه از آن تو ...نفس هايم مال تو... بوسه هايم مال تو..........ائ كاش هميشه تو بودئ.... ائ كاش هميشه دستانت از آن من بود، ائ كاش چشمانت را هر روز صبح با لبانم بوسه باران مئ كردم و ائ كاش دردها جهانئ نمئ شد. ائ كاش چشمان نمناكم را با عشق تو شستشو مئ دادم..و داروئ درمان دلم را از نگاه مهربانت مئ ربودم...ائ كاش شفائ صدائ تو را با خودم با چشمانم با تمام وجودم احساس مئ كردم و برايت روزئ هزار بار در هر ثانيه مئ مردم.....بيا كه هنوز چشمانم دوخته به در منتظر نگاه توست...دل من اميدوار به شفائ صدائ توست..........افسوس و صد افسوس كه من به قدر همه ئ دنيا (نيازمند وجود توام...............

 

·▪•● مهناز پاییزی ●•▪·

 

 

نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در جمعه 1385/05/13 ساعت 20:17 موضوع: رویای نا تمام | لینک ثابت



..................................... نفس های تو..............

این شعر نیست ... کلام نیست ... متن حاشیه بر اوراق یک دفتر خاطرات نیست ...! این حقیقت است ... حقیقتی افسانه ای ... که بارها افسانه ام با تو به حقیقت پیوست از تو سر شار شد از تو جانی دوباره گرفت ... از نفسهای گرم تو ... از صداقتهای گفتار تو ... از محک های بی دریغ تو سخت می ترسم ...! سخت می هراسم که آتش شرمم را باور نداری ... که اشکم را باور نداری ... صدایم را به ورطای بودن ها عادت نداری..! بمان....با شمارش نفسهایت........

بمان با من بمان...!

میبینی میشنوی دیگر من هرگز سکوت نکرد ه ام ...! ساکن نمانده ام!

وشب را در تلاوت روز خواندم ... در ازای ماندنت ... ماندم ...~ ای سنگ صبور آتشکده ای د ل سخت تنهای من ...! برایت شمع خواهم شد ... آب میشوم ... اشک میشوم ... خاک میشوم ...! و بارانی ترین روزها میشوم ... آفتابی میشوم ...! سخت میشوم ...! نرم می شوم ... شوق میشوم..! پاک میشوم ...! همان گونه که میخواهی ... و تو پیش از اینها برایم خواسته بودی ...! همان میشوم که هم اکنون ماندنم را در خود به جستجوی تو گشتم ..! در افسانه نبودی در آب نبودی در ستاره نبودی در خاک نبودی در شب نبودی که در دل بودی و این صداقت بی پایان تو ..! در کشمکشهای گفتن های تو در آتشکده این دل به زنجیر در آمدهء تو ....! باز تداعی تکرار شد ... صداقت گفتار شد ... حماقت نیست عشق است ... و عشق است و دوست داشتن ...! نه دردست قلب عروسکی بلکه در دستان محبت های تو!

در راز یک شناخت در سر جادوی این شط خونین دل ... در این پندارم که میایی میمانی ... میشنوی تمام سخن های نا گفته ام را ...! و در دل سخت و تاریک شب به رویا ها میروی بی من تنها با یاد من ... اسم من ... کلام من ...! و باز هیچ نمی گویی و باز میروی ! من اینک گفتم نا گفته ام را سر و رازم را ...!

حال تو بگو از هر آنچه میخواهی ...! که باشم ...! که نبودنهایم را در این ...! در این تنهایی تو به جستجو نشیتنم را ...! تو بگو! تنها تو بگو...! بخواه چیزی بخواه ...! این هیچ نخواستن های تو دل مرا عجب میشکند ... خرد میکند ...! له می کند ... ! بگو با من از من با من از خود با من از ماندن بگو...!

با من از شمارش نفسهایت ...!

 

 

نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در دوشنبه 1385/05/09 ساعت 14:58 موضوع: رویای نا تمام | لینک ثابت



کوچه ی اقاقیا

ستاره ی من......چرا رفتی؟آخر چرا؟؟بودی حالا..........(....یادم می آید کوچه ی غریب عشقمان را....چقدر زود گذشت لحظه های با تو بود...و باز دلم هوای با تو بودن را کرده............و همه ی آرزوهایم با رفتن تو مردند..............................................یادت میاید کوچه ی تنگ و باریک با دیوارهای کاه گلی را--؟؟من و تو آنجا همدیگر را یافتیم......و من در چشمهایت رازی را معنا کردم....کوچه ای پر از عطر گل های اقاقیا .....دیوارهایش پر از گل های چسبی و فرشته های کوچک......کوچه ای زیبا و بهشتی که دیگر هیچ گاه بعد از تو آنجا پا نگذاشتم و تنها زمان وداع کردنم با دنیا خواهم رفت..........یادت میاید چطور در کنار درخت بید تکیه زدیم و سرم را در آغوش گرفتی؟؟ یادت میآید موهایم را عجب دیوانه وار اسیر چنگ هایت کردی و با لبهایت ترانه ی مستی مان را چقدر دیوانه وار خواندی؟ یادت میاید اشک هایم چطور دیوانه ات میکردند؟ ..دستانم را در دستانت می فشردی و میبوسیدی.....و هنوز برق چشمان سیاهت را به خاطر میآروم......و سکوت رعب آورت را در دلم احساس میکنم.....ای گمشده ام......چرا رفتی؟؟ بودی حالا......و ندانستی با رفتنت مرا از خودم گرفتی و در بهت و تردید و احساس دلمردگی تنها گذاشتی.....دوستت داشتم...به اندازه ی تمامی برگ اقاقیای کوچه ها..............و هنوز گرمای تنت را بر روی تار و پود پیراهنم احساس میکنم......و چقدر مهربان بود صدایت......چشمانت.....قلبت...و هنوز در قلبم زمستان رفتن تو تمام نشده....و شب دلم هنوز تاریک و سرد است آری...سیاه پوش رفتن توست........و دیگر هیچ گاه روز را نخواهم دید.....چرا که دیگر هیچ وقت نمی آیی....دیگر نمی گویم برگرد..چرا که میدانم دیگر نمی آیی......قاصدک تنهای من....یاد تو را با هزاران هزار بودن ها نمیدهم.....و یه لحظه حس گرمی دستان تو را به هزارها دست و آغوش گرم و آتشین خیانت نخواهم فروخت.... ....و من در درون ..شعله ور نشان دادن عشق تو برای خودم بودم....و دوست داشتم همیشه برایت جان دهم...برای تو...آری تو که قشنگ تر از هر آنچه در دنیاست بودی.......دوست دارم از دوریت بمیرم....تو دلم این همه درد است و من هیچ نمی گویم....نباید چیزی بگویم....ولی به یاد میآورم و غریبانه میگریم.....

و حالا تنها و غریب....آرزوهایم را در جیب میگذارم و راه میافتم در خیابان و زیر نگاه خاکستری مردم.........فقط مرگ را تجربه میکنم.......................................................................................مرا به جرم حمل غیر مجاز آرزو در سن ۱۸ سالگی باز داشت میکنند. و چند روز بعددر کوچه ی پر از عطرمعشوقه ام ساعت ۵ صبح(همان لحظه ی قرار همیشگی مان)تمام ارزوهایم را تیر باران میکنند.......و مرا هم به جایی دور تبعید میکنند....و من آنجا هر شب با خدا و دوستانش اسم و فامیل بازی میکنیم.................میخندم و اسم تو را مینویسم......و عشق مینویسم.....بی آرزوی بی آرزو......................................

 

 

 

نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در پنجشنبه 1385/05/05 ساعت 15:23 موضوع: دختری از جنس دریا..................... | لینک ثابت



.....قناری.....

لحظه ای که نفس های آخر یک قناری عشق را حس کردم....محبت را با تمام وجودم چشیدم و ای خدایا با این درد دوری و دلسپردگی چه کنم.......من به او عادت کرده بودم...به نگاه او...به چشمان معصوم او...با سکوت بی انتها و بلندتر از فریادش...........و هنگامی که تن ظریف و بی جان او در دستانم به آخر خط رسیده بود با همه ی سلولهای تنم ظربان قلبش را میفهمیدم.......تپش قلب او چقدر زیبا بود...همیشه آرامش بخش لحظه هایم بود و ای کاش همیشه قلب او میتپید........بدون ترس ...بدون تر س از مرگ...نگاهش به جای خالی جفتش خیره شده بود... در چشمان سیاهش آب حلقه زده بودولی نمیگریست.....گلویش بغض داشت....با لبانم گلویش را...بغضش را بوسیدم....دلم داشت میرفت....قلب من هم تند میزد....به تندی قلب یک نوزاد....از خدا میخواستم او را به من بازگرداند...از خدا میخواستم او را..تنها بهانه ی من بعد از رفتن کسی که دوستش داشتم...و تنها یادگار او را از من نگیرد...ولی انگار خدا نمی خواست از او یادگاری دست من بماند............در گرمای دست من آرمیده بود و نفس میکشید و انگار با من حرف میزد....شکوه میکرد از هنوز زنده بودنش....دل کوچک و مهربان قناری من آرزوی رفتن داشت...آرزوی همسفر شدن با جفتش را.....ولی مگر نمیداند دل من به آواز او خوش بود؟؟مگر نمیدانست که به او بد جور عادت کردم.....مگر از شکست عشقم خبری نداشت؟؟؟ناگهان چشمانش را بر روی هم گذاشت ..اشکی از چشمش غلطید.....رگی از گلویش پاره شد و قطره ای خون بر روی دستم غلطید........نمی دانستم چطور گریه کنم......نمیدانستم به کدامین معصومیتش سیاه بپوشم......و نمیدانستم که قناری هم عاشق وفاداریست.........ای خدا یا...پس چرا من زنده ام؟؟؟کمی از وفای قناریم بیاموزم..........من به اندازه ی او عشقم را دوست داشتم؟؟؟ولی چرا او رفت و من هنوز هستم؟؟و حالا یک قفس خالی...بدون او...قفسی پر از وفا.....آکنده از خاطراتم......که همیشه قناری با خواندن کلام عشق برایم زنده میکرد آنها را........یادم نمیرود هرگز ..هر وقت دلم میگرفت در میان این همه انسان های بی روح تنها آن قناری بود که دردم را میفهمید و برایم عاشقانه میخواند ...تا غم از دلم برود.....و ای کاش من به جای او رفته بودم...خوشا به حال......................................................

 

 

 

نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در یکشنبه 1385/05/01 ساعت 15:29 موضوع: | لینک ثابت



 


T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     H A M E D     A L I V E R D I